خرید بک لینک
حرفی نیست جز چند عدد دیوانگی رخداده ی کوچک من همانم که با باد همراه شد و رفت واینجا جز عطر تنم چیزی نیست دنیا برنامه های عجیبی داره, همیشه غافلگیری بعد از این همه سال وقتی به گذشته نگاه میکنم, میتونم این تفاوت رو حس کنم ادم یه چیزهایی رو از دس

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 23:07

وقتی وقتش بگذره دیگه ارزشی نداره نفس تموم شده, رنگا مردن, سکوته وقتی وقتش بگذره روی صندلی نشسته و داره چای مینوشه, اما نفسش تموم شده, رنگای اطرافش مردن و همه جا سکوته بغلش میکنم و توگوشش میگم هرگز ترکم نکن, اینجا من بدون تو خیلی خیلی تنها میشم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 23:07

یه وقت هایی رو دوست دارم زمان کند بگذره اما چند دقیقه بعدش رو میخوام مثل برق و باد بگذره وهمیشه برعکس تصوراتم میشه اینکه اینجا هستم رو دوست ندارم و نمیدونم چرا دارم ادامه میدم, درواقع چه چیزی باعث شده که من نتونم برم؟ گاهی وقت ها فکر میکنم شای

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 7:42

ایمان!

من به این اتفاقات ایمان دارم

اما برای تو قصه فرق میکنه

ایمان من نسبت به تو اگر بخوام رک حرفم رو بگم, کامل نیست

اما به کوچکترین مسئله ها ایمان دارم

فکر میکنم بهتره دوستیمون رو ادامه بدیم

تو جذابیت بیشتری داری

من میرم به سمت همون جاده که انتهاش به نیمکت چوبیمون ختم میشه

تو هم همونجا منتظرم باش

قصه داره شیرینتر میشه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ساعت 21:12  توسط بانوخانوم |

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 7:42

زندگی دوباره شروع شد فکر میکنم باید کمی خودم رو محدود کنم و توی پیله ی کوچیکتری جا بدم البته فعلا, تا به وقتش حداقل کمتر گیج میشم, کمتر سردرگم میشم و کم کم لاکپشتی قدم برمیدارم, توی این هوای بانمک و دلچسب این قدمای اروم میتونن لذت بخش باشن مقداری هم واقع بینانه تر میشه, اره, اینطوری بهتره کوچیک, کوچیک میخوام, گور بابای اون مقدار منطقی از سهم زندگی که تا الان نتونست به طور منطقی برای من باش

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 22:11

اینجایی, کنار من انقدر نزدیکی که گاهی اوقات فراموشت میکنم اما تو دلیل وجود منی و من بصورت غیرقابل وصفی نیازمند صدای تپش های قلبتم بهش نگاه میکنم, داره با تلفن صحبت میکنه, گاهی وقت ها سخت میشه به چهرش نگاه کرد چون همه چیز رو برام زنده میکنه, دلیل همه ی اتفاقات رو و چقدر سخته که توی این شرایط کنارهمیم, باعث به وجود اومدن دوحس متضاد ولی هم زمان میشه تنفر و عشق + نوشته شده در دوشنبه هفدهم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 22:11

کوچه خیلی خلوته, هیچ صدایی نمیداد فقط صدای تق تق های کارگرای چندتا ساختمون اونورتر هست میرم به سمت پنجره و سرکی میکشم, افتاب فقط بخشی کوچیکی از کوچه رو گرفته, بقیش رو فقط امتداد سایهدوتا دختر بچه با لباسای سفید و ابی که روسری مشکی سرشونه, به ماشینی تکیه دادن و گرم صحبتن سرمو به سمت پایین میچرخونم, امسال درخت انارمون پربارتر شده بزرگتر شده, و گسترده تر انقدر که دیگه درخت گردو دیده نمیشه درخت

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 9:41

داستان های عاشقانه از اونجایی شروع میشه که

دونگاه در گوچه ای افتابی که از زیر درختی عبور میکردند, گره میخوره

اما

داستان ما فرق داشت

ما به وقت پاییز همدیگه رو دیدیم و باد پاییزی عطرهامون رو دزدید

و من عاشق پاییز شدم که با چشمان مردانه ای تلفیق شده

گناه کی بو؟

من؟ تو؟ یا پاییز؟

هیچکدوم

فقط تاریخ تلاقی نگاه ما, تاریخ اشتباهی بود

و گاهی وقت ها اشتباهات شیرین ترین هستند!

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 9:41

در دورترین نقطه ی شهر, زیر سایه ی یه درخت روی نیمکتی نشستم فکر میکنم امروز اسمون چقدر ابیه!راه درازی تا خونه دارم, اما نمیرم,زیر درخت نشستن رو ترجیح میدم نمیدونم عکس العملم توی این شرایط باید چی باشه خوابم میاد, کاش میشد اینجا خوابید زیر درختی که باد پاییزی برگاشو تکون میده شاید باید هرگز بزرگ نمیشدم, اشتباه خیلی بزرگی بود, خیلی اونوقت کی اهمیت میداد مردم چی میگن؟ مجبور نبودی برای زندگی تلاش

برچسب: پاییز, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 22:39

صفحه بندی